رها



تاريخ : پنجشنبه 4 ارديبهشت 1393 | 0:16 قبل از ظهر | نویسنده : مامان مریم |

۲ سالت شد شیرینم ۲ساله که با من هم نفسی دو ساله که پا به پا باهات میام و باهام میای دختر قشنگم تولدت مبارک .

 

هیچی نمیتونم بگم که بدونی چقدر از بودنت وجودت و شیرین زبونیهات لذت میبرم هیچ سخنی و هیچ واژه ای نیست که بتونم ازش استفاده کنم چون بودنت گرمی وجودت تو هیچ سخنی نمیگنجه فقط میتونم بگم خدایا سپاس سپاس سپاس که منو لایق مادری برای فرشته ات دونستی .

 

رها جونم بهت میگم تولدته میگی تبدد بعد مثلا داری شمع فوت میکنی ادای فوت کردن در میاری بعد بهت میگم بگو مبارک باشه بجای گفتن کلمه ذوق میکنی و دست میزنی کلا ادا ها ت و کارهای که این روزها میکنی  همه رو سر ذوق میاره همه دوستت دارن و عاشق کارها و بازیهاتن

رهای قشنگم دقیقا از تاریخ ۱۹ شهریور تلاش کردیم برای ترک میمی و از اون روز تا حالا کلی اذیت شدی نازنینم اما الان دقیقا رفتیم تو ۴روز که شما پاکه پاکی یعنی چهار روزه که میمی نخوردی خدارو شکر پروسه ی میمیب تموم شد حالا فقط مونده پوشکت که اونم سعی میکنم اذیت نشی و آروم آروم بگیریمماچماچماچقلبقلبقلب



تاريخ : يکشنبه 6 مهر 1393 | 8:31 قبل از ظهر | نویسنده : مامان مریم |

سلام گل پسر نازم:

امشب با هم دیگه رفتیم سینما شهر موشها برنامه قدیمی که دوران کودکی ما از تلویزیون پخش میشد خیلی با حال بود به شما که خیلی مزه داد چند روزی بود که میخواستم ببرمت اما نمیشد امشب دیگه بابا محمد زحمت کشید رفت برامون بلیط گرفت از اونجایی که خیلی شلوغ بو یه سانس هم ۱۰تا۱۲ اضافه کردن من و تو خاله نیلو و بابا هم سانس آخر رفتیم خیلی دوست داشتم رها رو هم میبردیم اما متاسفانه رها حالش خوب نبود تب داشت گذاشتیمش پیش مامان نسرین و خودمون رفتیم . تو سینما خیلی لذت بردی وقتی همه دست میزدن تو هم دست میزدی الهی فدات بشم وقتی هم فیلم تموم شد همش میگفتی مامان خیلی باحال بود .خدارو شکر که بهت خوش گذشت.

امیر گلم دیروز هم رفتم مدرسه ات کتابها و دفتراتو دادن تا بیارم خونه جلد بکشم وسیله هاتو هم آماده کردم عزیزم دیگه کم کم به آخر تعطیلات نزدیک میشیم امیدوارم همیشه موفق و شاد باشی قشنگمماچماچقلب



تاريخ : چهارشنبه 26 شهريور 1393 | 3:03 قبل از ظهر | نویسنده : مامان مریم |

خدا جونم مرسی مرسی داره بارون میاد بعد این همه روز که آسمون شهرمون سنگین بود بعد از نیم ساعت یک ساعت که اون بالا تو ابرا معلوم نبود چه خبر بود همش به همدیگه میخوردن صدا میدادن از اون صداهای وحشتناک که قلب  آدم یهو میریزه با ابرای سنگین و سیاه هی اومدن جلو هی اومدن جلو تا یه دفعه دونه های درشت بارون شروع کرد به باریدن خدای مهربونم سپاس سپاس سپاس 

الان که دارم مینویسم پسرم کنارم نشسته داره والیبال میبینه دخترم هم داره با اسباب بازیاش بازی میکنه چند دقیقه قبل تر که آسمون صدا میداد و رعد و برق و این چیزا زنگ زده بودم به مامانم بگم که چرا نیومد خونمون و اینکه من کمی میترسم از این وضعیت و اینکه برقها بره چیکار کنم یهو متوجه شدم دو تا جوجه با چشمای ترسیده خودشونو چسبوندن به من یکدفعه به خودم اومدم که الان من یک مادرم و باید آرامش خودمو حفظ کنم تا کوچولوهام آرامش داشته باشن و نترسن همین شد که بغلشون کردم کمی حرف زدیم بعد که آروم شدن هر کدوم رفتن پی بازی خودشون دنیای مادر بودن دنیای عجیبیه هر لحظه آدمو به یه چالش میکشه خدا جونم خودت کمکم کن تا سربلند باشم .

امیر عزیزم فردا روز آخر کلاس فوتبالته کلاس مدرسه ات هم دو هفته پیش تموم شده کیف و کفشتو گرفتم لباسات هم ۲۵آماده است اما هنوز وقت نکردم برای لوازم تحریرت برم مامانی حتما چند روز آینده لوازم تحریرت رو میگیرم تا خیالم راحت شه .

پسرم این روزها با حرفات و سوالهات عجیب من به این باور میرسونی که چقدر بزرگ شدی و من گاهی برای جواب دادن به سوالهات در میمونم عزیزترینم خیلی خیلی دوستت دارم .

رها بانوی خونمون داره روزهای پایانی دو سالگی رو میگذرونه بینهایت شیرینه شیرین عاشقتیم کوچولوی مهربون خونه ما حرکاتش بازیاش شیرین زبونیاش دارن به اوج خودشون میرسن از چی بگم دیگه مامانی با نگاه کردنات هر کاری که بخوای میکنی چون میدونی هیچ کس در برابر چشمات مقاومت نمیکنه پدر جون که نفسش به نفس تو وروجک شیطون بسته است حرف زدنات هم هر روز داره بهتر میشه نمیتونم بگم کاملی اما خوبی از بازیهات با امیر بگم که جفتتون بهم که بیوفتین دیوونه کننده است وای تو سر و کله هم میزنین بالا پایین میپرین کلا هر کاری امیر میکنه تو هم انجام میدی وروجک شیطنتت ماشاالله مثل یک پسره اما گاهی اوقات حرکاتت لوس بازیات خود خود دختر بودن رو تداعی میکنه دختر خونه ی ما عاشقانه دادش امیرشو دوست داره هرجا میخواد بره اول میگه امیر تو خوراکی خوردن امیر جلوتره کلا هر کار رو با امیر شریک میشه . 

دیگه باید برم به وروجکام برسم .خدا جونم باز مثل همیشه و هر روز عاشقتم مرسی که دوتا گل ناز برامون فرستادیماچماچقلبقلب



تاريخ : شنبه 15 شهريور 1393 | 8:33 بعد از ظهر | نویسنده : مامان مریم |

عزیزترینم پایان هفت سالگی و ورودت به هشت سالگی مبارکت باشه 

بهترین بهانه زندگیم تولدت هزاران هزار بار مبارک پسرم 

امشب برای گل پسرم یه تولد خودمونی گرفتیم پسرکم کلی ذوق کرد کیک هم بابا محمد زمین فوتبال سفارش داده بود که پسرک فوتبالی من کلی از دیدنش خوشحال شد و قرار شد یه مهمونی هم روز جمعه بگیریم که عمو ها و عمه پسرم رو دعوت کنیم کلی از خوشگل مامان عکس گرفتم ولی از خستگی دارم میمیرم کلی هم خاطره ننوشته دارم باید یه بار سر فرصت بیام همه چیو تعریف کنم راستی آتلیه امسالتونم گذاشتم تولد رها ببرمتون با اختلاف یک ماه چیکار کنم آخه تولدتون نزدیک به همه منم یه مامان تنبلم که نمیتونم شمارو به فاصله یک ماه ببرم آتلیه 

خدایا مثل همیشه هزاران بار ازت سپاسگزارم سپاس که منو لایق مادر بودن برای دوتا از فرشتههات انتخاب کردی خدایا سپاس سپاس سپاس



تاريخ : پنجشنبه 6 شهريور 1393 | 4:58 قبل از ظهر | نویسنده : مامان مریم |
تاريخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 1:53 قبل از ظهر | نویسنده : مامان مریم |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد




.: Weblog Themes By SlideTheme :.